تبليغاتX
نان روزانه
 

 

نان روزانه

 

 

سرودهای زبان سرخ

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ


نان روزانه ی منی گاه سیرم می کنی از زندگی
گاه سیرم می کنی با زندگی
تا فرو روی زخم می اندازی گلو گاه ساکت مرا
با این همه اما جز تو گرسنه نمی شوم ....


شعر از لیلی گله داران


فهرست اصلی

تنوراول

آدرس ایمیل

نانداني


نان خورها

انجمن صنفي روزنامه نگاران

سپيدخانه

ما جماعت چاپلين نديده

عطرريخته

آتي بان

جن وپري ادبي !

مستند ساز

عباس معروفي

پوريا سوري

كاغذ كاهي (ياسرتوكليان)

فرياد خاموش(عباس بخشي)

زردملجه

سرد خانه

روياهاي بدون امضا

شبگرد

شاهزاده عاصي

خيال دور پيام عزيزي

زندگي سگي

شعري بر سطرهاي قفس(آرمان عاشق)

هواي سرد(سپهر.خ)

ت ي ك ه پ ا ر ه ه ا ي ذ ه ن م ن

سفر فرسايش

پارس بانو

زنان صلح -( نگاهي واقع گرايانه به حقوق زنان و صلح )

همان هميشگي(فرنوش حبيب نژاد)

وآن خط پنجم منم

و بالاخره آزاده كاظمي با نان و نمك

نادر ساعي ور

مسيح علي نژاد


نان خورهاي روزانه

خبرنگاران صلح

عكاس باشي

سپید خانه


نانهاي بيات

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

نان روزانه را در این نشانی بیابید . 

http://www.nanehrozaneh.blogfa.com/

 

 

 

 

پخته شده با دست هاي محبوبه آب برین در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 18:3 موضوع: | لینک ثابت



نان روزانه و ديگران ...

 

 

هميشه بود و ديد مي زد 

چقدر  زاويه ي هاي نگاهش کج  بود

¢

نان ،  داغ ، داغ

و دست هاي  تو مي سوخت

وحتا دهانت

اما مي ماندي ، مي نشستي و اين صف هرگز به جايي نمي رسيد

كه تمام

¢

هميشه گرسنه نمي شد

نان كه جيغ مي كشيد

راه مي رفت

حرف مي زد

 

كم كم مي شد اما

از اخرين زاويه اي كه چشم او بود

بوي هايي به مشام مي رسيد

 

¢

اما تو هستي هنوز

ولی اين حرفها بوي نان نمي دهد

انگار

خيلي گرسنه بود

وقتي همه ي نان يك سره قورت داد .

 

... شايد براي همين هاست كه نان مسئله ي همه ي ماست . شايد براي همين است كه روزگار مي گذارنيم و تنها براي نان است كه اين طور مي گذرد .

 راست مي گفتيد همه تان را مي گويم همانهايي كه مدتهاست در صف اين نان ايستاده ايد .

 و اما قصه من از اغاز قسمت كردن و شكستن اين نان بود كه انگار نه ، مزه اش به مذاق بعضي ها آن قدر تلخ آمد كه پختن اش را بي مايه ديدند و پنجره ي كوچك مرا بستند .

شايد اين پنجره براي من زيادي است . شايد همين يك را ه هم بايد بسته شود . شايد اصلا ما داستان را اشتباه فهميديم و اكسي‍‍‍‍زن حق همگاني نيست و زيستن حق

همگاني نيست و فكر كردن حق همگاني نيست و شايد شكل من و تو طوري كه با همگان جور در نمي آيد .

 

اما پنجره اي كه بسته بود گشوده خواهد شد .

نان روزانه را در اين نشاني بيابيد : www.nanehrozaneh.blogfa.com

 

 

 

پخته شده با دست هاي محبوبه آب برین در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 15:45 موضوع: | لینک ثابت



تولد

خاله نوزاد فرياد مي كشد:
همگي بگين ماشا الله ، ماشا الله، چش نخوره ايشاا لله. و نوزاد كوچك را كه لا به لاي تاهاي پتو سرش پيدا نيست دور تا دور اتاق مي چرخاند . زن ها خودشان را با بادبزن باد مي زنند. زن همسايه مي گويد:
ماشا الله مثل مامانشه .زن كناريش ابرو بالا مي اندازد كه نه ،‌ شكل باباشم نيست . تازه عروسي از كنار لب مي گزد گونه هايش رنگ خون است و بوي شير سينه هايش حال خاله نوزاد رابه هم مي زند . خاله روي پتوي نوزاد بالا مي آورد . نوزاد گريه مي كند . مادر بزرگ پدري نوزاد ،‌ پتو را از زير بغل خاله مي كشد. زناها توي يقه هاشان فوت مي كنند . زن زائو كمي تكان مي خورد . و سينه اش را توي دهان نوزاد فرو مي كند . سيني مسي دور تا دور اتاق مي چرخد . و عمه نوزاد پولها را مي شمرد و توي سيني مي گذارد . كسي روي ورقه اي اسامي و مبالغ را يادداشت مي كند با ذكر نسبت فاميلي .
آهنگ عوض مي شود . زن زائو را بلند مي كنند تا برقصد . . زائو سعي مي كند پاهايش را از هم باز كند و دور اتاق بچرخد نوزاد كه از سينه اي مادرش آويزان است روي هوا چرخ مي خورد . مادر بزرگ پدري نوزاد در گوش عروس تازه اش مي گويد : دختر زاييدن كه ديگه اين قدر قر و اطوار نداره .
ساعت هفت است نوزاد هنوز گريه مي كند پتويش را محكم تر دورش پيچيده اند . دست هاي زائو سرخ سرخ است تازه جاي بچه را عوض كرده . زنها توي گوش هم پچ پچ مي كنند خاله نوزاد خودش را باد مي زند و زير لب مي گويد رومون سياست رومون سياست ايشالله بچه بعدي پسره .
زائو توي خودش مي پيچد . زنها بند ناف بچه را كشيده اند . نوزاد جيغ مي زند. برق ها قطع مي شود كولر از كار مي افتد . همه بلند مي شوند .زائو سينه هايش توي دهانش است و صدايش براي خداحافظي در نمي آيد .
پدر نوزاد دم در ايستاده و با چشم هايش پاهاي لخت تازه عروس را ليس مي زند .
خانه جهنمي تاريك است .

 

 

پخته شده با دست هاي محبوبه آب برین در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:45 موضوع: | لینک ثابت



روز ختم

حالا آخوند در بلند گو سعی می کند صدایش نازک تر و زیر تر باشد :

- خواهرا خواهرا چرا به حجاب توجه نمی کنید . چرا نمی دانید آمریکا و انگلیس برای حجاب نقش کشیده اند . جرا حرمت  خون شهید ندارید ...

زنی از ته مسجد جیغ می کشد و زجه می زند  دختری که بغل دستش نشسته و خط سفید سینه اش را از پیچ های تند چادر نمایش می دهد. چیزی در گوش زن می گوید. زن آرام تر جیغ می کشد .

خرماها توی دست های دختر دست به دست می شود توی هر دیس چند نفر مشت هایشان را پر می کنند  . اما دست هایشان نوچ شده . دستانشان را با آب دهانشان پاک می کنند و گریه ی دسته جمعی شروع می شود کسی رهبر ارکستر گریه است و کسی با زیرترین صدا می نالد : مادر ، مادر،  مادر .صداها بالا و بالاتر می رود .و اوج و فرود با جیغ های کسی تنظیم می شود . زنها استکان های چای را توی دهانشان و و گردنشان خالی می کنند .چاه مستراح پر از چایی است که بوی آمونیاک می دهد و بوی عرق تن .در مجلس  همه یک صدا عاروق می زنند.

 آخوند اعلام می کند برای شادی روح مرحومه ی مغفوره ... همه به سمت کفش ها حمله می کنند زنها که چادرهایشان لابه لای گوشت های بدنشان چسبیده سعی می کنند با جفت کردن کفش ها رودتر بروند .

دختر مرحومه  دستمال های  خیس را از دماغش بیرون می کشد و به حرفهای کسی لبخندمی زند . صورتش قرمز گلی است .

زنی در آستانه ی در فریاد می کشد خانم ها اتوبوس دارد می رود .. همه روی گوشت های کپل هم  می دوند . کودکی مادرش را صدا می کند . زن همسایه تند تند که از روی آدمها رد می شود توی گوش کسی زمزمه می کند: دیدی این آخریا چه به خودش افتاده بود . هی موهاش و رنگ می کرد هی می رفت کلاس ورزش هی لباس می خرید . سر پیری چه کارا می کرد .

- آره استغفرالله ،میگن می شنگیده .

- آره من مشکوک بودم بهش استغفرالله  ... .

 دختر مرحومه خودش را زا توی حمام عرق و بخار دهان رد  می کند و همه ی بوی جوراب توی دماغش را به حیاط تف می کند .

توی حیاط همه ایستاده اند . اتوبوس ها بوق می زنند . هر کس با کسی خوش و بش می کند  و "نچ نچ " مثل نتی همه گیر هوای مسجد را خفه کرده است .  

میهمانهای عزا می روند و حلواهای چسبیده روی لباس هایشان در باد تکان می خورد .

توی اتوبوس هی صلوات می فرستند. هی  زیر لب می خندد و رژ لب های کبودشان را تجدید می کنند .و  دارند فکر می کنند زن خوبی بود ، خدا ، بیامرزد.  

کسی روی خاک غلت می زند . لب های دختر مرحومه  خاک را می بوسد . مردی از دور لب هایش را برای بوسه ای در هوا رو به او غنچه می کندو چشمک می زند . دختری با آخرین مهره ی کمرش دولا شده تا  یقه بازش را همه لیس بزنند .

پسری با یک جیرجیرک از روی قبرها رد می شود صدای جیر جیر می آید و همهمه .میوه ها و خرما ها  توی کیسه ی همه پر می شوند . و با آخرین ناله ی همه در هوا ناپدید می شوند .

شب قبرستان شروع می شود .

 

این نوشته های ختم کلام نیست ..... .

 

 

 

پخته شده با دست هاي محبوبه آب برین در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 15:12 موضوع: | لینک ثابت



جشن عروسی

زن دارد با زیرترین صدایش می خواند :

خوشگلا باید برقصن

خوشگلا باید برقصن ....

و جاهایی که سازش جواب نمی دهد آهنگ را با دهانش می زند . عروس با تمام تنش می رقصد و لباسش از دهانش آویزان است.

در کمترین زمان ممکن تمام رنگ های قرمز و زرشکی  تالار سیاه می شود از بلند گو اعلام می کنند داماد وارد می شود . زن که حالا زیر پارچه کلفت سیاهی قایم شده ، دیوانه وار داد می کشد : داماد بیا عرق کن هزاری ورق ورق کن ...

داماد كه دماغش تا جورابش است و خودش را خیس کرده . رنگ لباش سیاه سیاه می شود سیاه خیس . سياه ارغواني و مادر عروس پول  و اسفند را دور تا دورش مي گرداند .

درخانه ی عروس و داماد ، زنها و مردها صف كشيده اند جلوي آشپزخانه و در همه ي كابينتها باز است .امكان شمارش براي همه هست شمارش شروع مي شود از دانه اي لوبياي توي ظرف شيشه اي در قفسه .مادر عروس داد مي زند سه دو يك . همه وفت دارند در ظرف مدت ده دقيقه همه چيز را بشمارند و همه ي درها را باز كنند تا مطمئن شوند چيزي از قلم نيافتاده باشد .  

تخت خواب آماده است با ملافه های گل دوزی اش و فنر هایی که باید فشار مارتن امشب را تحمل کنند . همه ایستاده اند و دارند میزان قابلیت واکنش فنر ها را اندازه می گیرند .دست هر کس وسیله ای فلزی و کوچک داده اندتا راحت تر از محکم بودن فنرها مطمئن شود . اما مادر داماد از فنر ها مطمئن نیست .  

جیغ ،کل و خنده ی دسته جمعی یعنی همه چیز درست است و همه باید با خیال راحت به خانه هایشان بر گردند تا فردا در مراسم پاتختی که قرار است دستمال پر خون  عروس  دست به دست گردانده  شود شرکت کنند.

همه خانه ی کوچک سفید را ترک می کنند جا تنگ است هم دیگر را هل می دهند توی هم می لولند توی صورت هم عق یزنند و می خندند .دهانشان هنوز پر از لاشه ی غذایی است که خورده اند . شکم ها که ورم کرده لای در گیر می کنند . مادر عروس دارد تمام شدن وقت را اعلام می کند . عروس و داماد تازه کارشان شروع می شود . وقت کم است همه هل می زنند تا به رختخوابهای خودشان برسند .

 

عروس دامن را از دهانش در می آورد و پاهایش را روی هوا می چرخاند همه چیز آماده است .

فردا همه نشسته اند و می خندد و موز پوست می کنند . عروس لخت تر از دیشب توی زنها نمایش می دهد . چشم ها تنها زیردامن توری عروس را نگاه می کنند ،رد خون روی کشاله اش پیداست . مادر داماد دسته های هزاری را روی خونها می مالد و به عروس می دهد . زن دیروزی هنوز می خواند : شاباش شاباش بریز و بپاش .

کسی اسم همه را روی کاغذ می نویسد و کادو ها را لیست می کند . با قیمت تمام شده ی هر کدام . عروس همه را جبران می کند .

زندگی شروع می شود . گل های روی ماشین کنده شده . داماد هر روز به اداره می رود . عروس هر روز در آشپزخانه چاق می شود و مچ دستش برای النگو ها تنگ شده .

 عروس و داماد صد سال زیر  پای هم پیر می شوند .

چه تاریخ کوچکی !

یک شبه همه ی مان از رنگ لباس زیرهای هم دیگر هم سردر می آوریم و فاتح از کشف ها ی تازه ی مان . به خانه بر می گردیم . دیوارهای ما چنداد هم شبیه دیوار نیست . ما توی هم می لولیم و زندگی خصوصی برایمان فحش ناموسی است .

 

چه خیال خامی که عشق را در پستوی خانه نهان کنیم خانه های ما پر از سر و چشم هایی است که شمار هم خوابگی هایمان را یادداشت می کنند . شمار لقمه در دهان فروبردنهایمان . شمار خوابیدن ها و مردن هایمان . ما حتا توی گور هم دیگر هم دراز می کشیم و به جای هم دچار عقوبت تحمیلی خواهیم شد .  

 

این ها نوشته هایی است که به این جا ختم نخواهد شد . ....

 

 

 

پخته شده با دست هاي محبوبه آب برین در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 16:52 موضوع: | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I